خرید بک لینک
پریروز حال مرد دیوونه بد شد و دوباره بردنش بیمارستانممکن بود بمیرهاونم از سر نادونی من !!!!!!!دکترش گفت ممکن بود که بمیره! رفتیم از عطاری براش دو تا عرق خریدیم و اینم خورد و تا مرز مُردن رفتخیلی حالم بد شد! خب اقاهه یه طوری حرف میزد انگار بلدهاون مرد

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 3:23

یک آرزوی . . . ........ میگن خدا چیزایی که مال تو باشن رو بهت پس می ده!چی دارم میگم؟!!؟یک مشت شعر کنده شده ست!مرد دیوونه همچنان بیماری ش رو کسی رو نتونسته تشخیص بده.... و همش درد دارهو حس میکنم من دارم دیوونه میشم!از یک طرف درد اوناز

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 3:23

حس میکنم کلا خدا مرد دیوونه رو برای این سر راه من گذاشتهکه یک سره به وسیله ی اون من رو امتحان کنهحس میکنم مرحله ی آخر این بازی ِ لعنتیمرگ اونه.....دارم دیوونه میشمدارم دق میکنم.... واسه چی اینو میگم؟اولش که امتحانم کرد ببینه می تونم عاشق بشم اما نگم به طرف!!! من گفتم ! اما امتحان کرد ببینه حاضرم به خاطر آسایش بقیه عشقمو پنهان کنم؟و پنهان کردمبعد امتحان کرد ببینه می تونم واسه خاطر عشقم دس ب هر کاری بزنم؟ حتی اینکه از اعتماد مامانم سو استفاده کنم؟و این کار رو کردمبعد امتحان کرد ببینه چقدر میتونم بی رحم و خودخواه باشم که برام کسی مهم نباشه الا خواسته ی خودماما نتونستم و مهربون بودم متاسفانه تمام ِ بانو رو زیر پام له کردم تا خواسته های بقیه اجرا بشنبعد امتحان کرد ببینه میتونم هنوز هم خودم رو حقیر تر کنم به خاطر عشقمکردم این کار رو × × × × چیزی نموند از بانوبعد امتحان کرد ببینه حاضرم قید خانواده مو.. بزنم؟ زدم! امتحان کرد ببینه می تونم خودم رو بکشم!؟ و چه چیزی می تونه نذاره این کار رو بکنم...کردم اما تنها چیزی ک نذاشت مرد دیوونه بود....حالا هم داره امتحان میکنه ببینه میتونم بیشتر عشقمو پنهان کنم؟! حتی توجه های خیلی کوچیک رو بذارم توی خلوتکردم!حالا هم با بیماری مرد دیوونهبسه دیگبسه

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:20

تو مغزم هی چرخ می خورن لعنتی هابرای همین می نویسماکیداً توصیه میشود خوانده نشود!!!من بهش گفتم من مرد دیوونه رو دوس دارم... توضیح دادم ما چقدر با هم جلو رفتیم، اول پذیرفت اما بعدش زد زیرش و من مثل ماست فقط کاراشو نگاه کردم و شدم برده ی کارایی ک میخواست بکنهحالا چی؟این چت های عاشقانهاین نگاه های عاشقانهاین آغوش عاشقانه و این حس و حال عاشقانه کلا!حس میکنم ازم دزدیده شده و می تونست برای من باشهاما نه

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 2:47

پایان!

سعی میکنم غُرغُرهامو ساکت کنم
با این حرف که
فقط مرد دیوونه حالش خوب شه.. من که دیگ چیزی نمیخوام!
فقط حالش خوب شه
این غرغرها و این حرفا همش بهانه ست
انقد عصبی ام که همه چیز ِ زندگی مو قاطی کردم!

+ تاريخ دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 12:52 نويسنده بانو |

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 2:47

دیشب دوباره شده بودم همون دختر بچه ای که از همه می ترسه
یه جاهایی از زندگیم این حس بیدار میشه که نباید بیدار بشه!
کاش میشد برای همیشه این دختربچه ی ترسوی درونم رو بکشم!

دستت رو بده به من!
بیا بریم
بیا بریم از بین آدمایی که من رو کنار تو نمی پذیرن!:(

+یکی این فکر و خیالای من رو خفه کنه تو رو خدا! دکتر عصری میاد و آزمایش هاش رو می بینه و میگه چشه... ولی از عصر گذشته دیگه غروب شده و دکتره نیومده.... چرا نمیاد آخه... من دارم دق میکنم!

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 2:47

دیشب نشستم عکسهامونو نگاه میکنم از سر دلتنگی، هی این دونفری قشنگاشو هم برای مرد دیوونه می فرستم و هی حرف میزدیمبرگشته از من می پرسه، بانو؟ممکنه عاشق کسی بشی؟-نه نمیشم! اگر هم بشم، نه به طرف میگم نه تو تنهایی هام به خودم، جلوی دلم وایمیستم، مگه برای محمد این کار رو نکردم؟! هر بار از کسی خوشم میومد، نمی ذاشتم ادامه پیدا کنه...تازه این چه سوالیه! مهم نیس اصلا+برای من مهمه.. از وقتی با منی، شده از کسی

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 2:47

شاید این خاطره نباید جز روزای خوب باشه، اما یه گوشه ش ، یه اتفاق ناب افتاد که برای من شد یکی از روزای خوب! مرد دیوونه درد داشت، من حدس زدم که مسموم شده بود، تمام شب از درد ناله می کرد، صبح که بیدار شدیم کلی اصرار کردم که بیا بریم دکتر ، لااقل یه چی بهت بده دردت کمتر بشه، از صبح هم چیزی نخوردی، بهت سِرم بدهبه زور و اصرار و ... قبول کردلباساشو تنش کردم و بردمش دکتردکتر بهش سرم داد، :( از بس که فشارش

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 2:47

صفحه بندی